حتم دارم اگر پسر بودم
از تمام قبیله سر بودم
طفل کاکُل زری اگر بودم
نور چشمیِ پدر بودم
از زمین و زمان جدا بودم
من عزیز دل شما بودم
حرفهایم شنیدنی تر بود
آسمانم پر از کبوتر بود
زندگی خوب و جور دیگر بود
بهتر از یک قبیله دختر بود
زنده در گور زندگی کردیم
سخت و مجبور زندگی کردیم
اُف به این تعصب باطل
اُف به این جماعت بزدل
اُف به تبعیض های بی حاصل
ایه از جهلتان شده نازل
در لجن فرو شدم تا سر
استخوانم شکست از این باور
بخت ما را سیاه بنویسید
عمرما را تباه بنویسید
جای سر از کلاه بنویسید
نکند اشتباه بنویسید
آی قز بس کجای دنیایی؟
شاه زرین کمر نمی زایی؟
واژه ها کمی ملایمتر
درد میبارد از لبت دختر
مطمئنم اگر پسر بودی
از تمام قبیله سر بودی
قلمم درد میکند انگار
مینویسم دوباره با خودکار
باز"یاسین و گوش خر" هشدار!!!!!
"خفته را خفته کی کند بیدار"
نشدم با تمام استادی
وارث آن تفنگ اجدادی
#فرناز_فرهادی
# ایلماه
به قصد گرده افشانی پریشان کرده ای مو را
تو مو وا کرده ای یا باز کردی باغ لیمو را
تو مست و باد مست و آبشار گیسوانت مست
گره شد در گلو جانم ، بیاور نوشدارو را
کشیدی سرمه ی خاکستر یک شهر در چشمت
که گیراتر کنی گیراییِ چشمان آهو را
نشان کردم تو را در کودکیها با النگویی
مرا دیوانه تر کردی در آور آن النگو را
شدم درگیرتر در اولین دیدار بارانی
گرفتی در دلم جای هزاران شاهبانو را
از آنشب عشق هی این خانه را با اشک جارو کرد
دلم را ، چشمهایم را ، لبم را ، چتر اَبرو را
سرم بارگرانی بر بنای شانه هایم شد
گرفتم در بغل جای تو ، لرزشهای های زانو را
حرامم شد سه تار و شام شیرین غزلخوانی
به تلخی سِرو کردم چای سردِ هیچپَهلو را
تو که از خانه بر دوشی ندیدی جز خودآغوشی
چرا مادر برای من نشان کردی پرستو را؟
بغل وا کن که از سقطِ دلم بید می لرزم
لالا،لالا، به من تلقین نکن بار دگر او را
بغل بگشا مرا مادر که من از آل میترسم
میان سینه ی خود جا کن این بیمار زائو را
بپوشان بار دیگر بر غرورم شهریاری را -
پس از من بشکن این دلبَردگی ، این سنگِ تابو را
قرار ما ، بیابان ، پشت دریا ، نیمه های شب
نمیخواهم کسی جز تو ببیند مرگ این قو را!
#فرناز فرهادی
# ایلماه
باز هم عشق و نمک گیر غزلها شدنم
جای مشعل به شبی مرده سرافروختنم
عشق پیچید به سلول به سلولم باز
هرچه جان کندم از این عشق نشد دل بکنم
جگرم در تب یک حادثه می سوخت هنوز
که به درد آمد از اندوه دگر خویشتنم
باز از چاله ی آن چشم به چاه افتادم
ای بسوزد پدر عشق از این سوختنم
دست و پا هر چه زدم شعله تناورتر شد
تنگ تر شد چو قفس جامه ی آتش به تنم
آن تنورم که علیرغم بر افروختگی
بارها سوخته از نان نخورده دهنم
این فرو ریختنم زلزله ی پیری نیست
سالها پیرغلامِ غزل و انجمنم
<<عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد>>
شعر را چون خوره انداخت به جان بدنم
هر چه فریاد زدم قافیه خونین تر شد
مثل یک کوه کمر بست به سوهان زدنم
شب خزیدم به سیاهی و سحر در تن شعر
تا نبینند روند متلاشی شدنم
شبی از موی تو هرچند نشد قسمت من-
یا نشد گوشه ای از خاور چشمت وطنم
شب چشمان سیاه تو مرا شاعر کرد
مرده یا زنده بدان ! صاحب آن چشم منم
چشمهای تو دو خوشید مجسم هستند
پیش خورشید ، من از شعر و غزل دم نزنم
می سپارم که پس از مرگ فقط شعرم را
بگذارند به یاد تو میان کفنم،،،
#فرناز فرهادی
#ایلماه
اگر دندان به سوهان جگر تیمار میکردم
کجا نیلوفرانه تکیه بر دیوار میکردم؟
پراندم کوه را از خواب سنگین بسکه در گوشش
خودم را ندبه ندبه روز و شب تکرار میکردم
هزاران چشمه خونِ تازه جوشید از کمر وقتی-
تبر بر دوش بر قتل خودم اقرار میکردم
نیامد بند خون و سورمان سوگِ سیاوش شد
چه باید با چنین رنج مصیبت بار میکردم
من آن گرگم که رگ رگ غیرتم هرچند گهگاهی-
خودم را زنده زنده طعمه ی کفتار میکردم
برای کوه بودن ،پهلوان بودن ، همین کافی-
که زخمی را به صد زخم دگر تیمار میکردم
تنم تخریب صدها داغ و من روئین ترین روحی-
که این ویرانگی را خشت خشت انکار میکردم
چه صبری داشتم با این شکستنهای پی در پی-
که حتی گرگ و میش مرگ هم پیکار میکردم
اگر جای خدا بودم بنام نامی زنها
جهان را سر به سر از عطر زن سرشار میکردم
هزار اسب کهر را نعلِ نو از تیغ میبستم
تمام سروها را چوبه های دار میکردم
مبادا تار مویی از سر خورشید کم گردد
جهانی را به کُرنش بر زنان وادار میکردم
#فرنازفرهادی
#ایلماه
ستارگان زمین ماه را لگد کردند
چه قدر بد، چقَدَر بد، چه قدر بد کردند
و سالهاست که اینگونه سنگبارانیم
برای رنجش ما آنچه میشود کردند
در این سیاههی عصیان ببین قشون پلنگ
برای خود چه کلاهی از این نمد کردند
نشان باغ مرا هم به ناشیان دادند
چقدر نورس و نارس سبد سبد کردند
جهان مجال به خود آمدن نداد به ما
جنون رویش ما را ندیده رد کردند
نگو دوام بیاور میان اینهمه گرگ-
ندیدهای که چه با اسب نابلد کردند؟!
به آستانهی طغیانِ رسیده ام از بس
مذابِ خون به دل شعرم از حسد کردند
دوید دست دلم در قلم که بنویسم-
جوانه میزنم از نو، اگر چه بد کردند
هزار چشم گرسنه هزار خندهی هیز
زنان شعر مرا حبس در ابد کردند
#فرنازفرهادی
#ایلماه
شنیدم بعد من یک شهر را بی خانمان کردی
دلت را پس گرفتی رهن "از ما بهتران" کردی
رها کردی میان زخم و بستر کشتگانت را
سحر از کلبه ی درویشی ات نقل مکان کردی
دو فنجان شعر و خون زاد سفر برداشتی با خود
به جای آب و نان منزل به منزل نوش جان کردی
بریز و نوش کن ،باشد، حلالت شعر و خون اما-
تو از من بیشتر در این میان ای غم! زیان کردی
تو میراث کلانشهرِ به غارت رفته ام هستی-
که بُنچاق دلت را مِهرِ آن شاه جوان کردی
بنام همدلی با باغبان همچون مترسکها-
بنای شانه ات را تکیه گاه این وآن کردی
قرق دار آسمانت را! عبوری تازه کن بر من
به فتوای کدامین تیر بالم را نشان کردی؟
نه میمیرد پس از تو در من این عشق اهورایی
نه یادم می رود ما را چه مشکل امتحان کردی
پذیرفتم تو از من یک سر و گردن سری اما-
اگر روزی گذاری بر منِ آتش به جان کردی
مرا هم در شمار عاشقانت بایگانی کن
همان کاری که قبل از "سایه" هابا ارغوان کردی
غرض از جستجو تنها تو بودی که نشد حاصل
بماند آنچه بعد از رفتنم با دیگران کردی،،،
#فرناز فرهادی
#ایلماه
.ما را گرفته ای ؟ به کدامین گناه عشق -
انداختی ستاره ی ما را به چاه عشق؟
ای آشنا تر از همه بامن ، سخن بگو-
روکن! چه کرده ایم ، کدام اشتباه عشق؟!
ای درد واپسین که نشد اهلیِ دلی
اینک من آن پلنگ و تو آن قرص ماه ،عشق
هم پای نای از رمق افتاده بسته ام-
یک شهر را به سینه ی رگبارِ آه ه ه ، عشق
آبشخورت مزار هزاران غزال مست
رنجت به خون تپیده ترین کوچگاه ، عشق!
ای بارشِ به ندرتِ مرداد ماهی ام
عالیجنابِ مکتب هر شیخ و شاه ، عشق!
با اینکه سرکشی و عذاب آوری ، هنوز-
گمگشته ی منی به همین قبله گاه عشق!
تا باشد این گناه و از این اشتباهها
نشنیده ای مگر بشر و اشتباه عشق
ما آتشیم و تشنه ، تو باروتِ وسوسه
از تو فقط به خودت می برم پناه عشق،،،
#فرنازفرهادی
#ایلماه
بنشین برابرم بِنِشین رنج تو به تو
سر باز کرده تاول چرکین ، سخن بگو!
بشکن دوباره لکنت گیسوی سوخته
ای بافه بافه مزرعه ی تاک ، مو به مو
یک بار شد برای تسلای درد خویش
خلوت کنی شبی بنشینی به گفتگو؟
یک عید رفته ای به ملاقات خویشتن؟
در گیرودار خانه تکانی و شست و شو؟
ای واپسین فسیل جهان از هزاره ها
غم خورده غوره غوره تنت را سبو سبو
تو آن زنی که جرات شاعر شدن نداشت
با اینهمه جنون تلنبار در گلو
یک زن که با تمام شگرد زنانگی
اهلی نشد پلنگ غزالان چشم او
ای روح دخترانه ی ترسیده از بلوغ
شرم اصیل ، ای زنِ در زخم خود فرو!
لب میگزی که چه؟! یله کن شال ویال را
بالا بیاور این زن ماسیده در گلو
دنیای نشئگی تو ای اسب چپه زین
از کشتزار گرگ چریده نبرده بو
این سعی سر به زیری و این جیغ زیر آب
خون بس به حجله رفتنت از ترس آبرو!
کاری بکن بمیری و دنیا بیاوری
اینبار یک ستاره ی مغرورِ جنگجو
یک زن که شعر ، پیکری از هفت پیکرش
یک زن درست شکل عقاب و شبیه قو،،،
#فرناز فرهادی
#ایلماه
از بس که سنگ خورده ام از دست این و آن
بی تیشه کوه میکنم و بی حواس، جان
پاشیده باز ، گرد جنون روی شعر من
شاید رهاست موی تو در تو به توی آن
سهمم اگر نشد شبی از موی تو چه باک
از من ستاره سوخته تر کیست در جهان؟
پاییزِ پیش موعد باغم ، بعید نیست
از غم رسیده دودِ دل گُل به آسمان
من بید خشک شعله ورم در مسیر باد
اما هنوز تشنه ی تیمار باغبان
یک شب سراغ از من آسیمه سر بگیر
حالی بپرس از جگر اَرّه در میان
راحت نکن به تیر خلاصم که تیر هم-
کار مرا نساخت به کرّات امتحان
بر سرو سر شکسته نخوان روضه ی تبر
ای عشق ای مسکِّن مسموم ، اَلاَمان،،،
#فرناز فرهادی
#ایلماه
نبود این زهره دنیا را که با ما جام بگذارد
به شیر خفته در این بیشه ببری دام بگذارد
به انکارش سر از خاکسترم بردارم آنروزی-
که دنیا نام هر صیاد را بهرام" بگذارد
چنان مجذوب فرزند نریمانم که میخواهم-
پدر هم نام تنها دخترش را سام بگذارد
توقع نیست از شاعردر این بازار شعرافکن
قلم را در ادای دِین خود ناکام بگذارد
اگر زشت و اگر زیبا من از آن شهریارانم-
که حتی بردگانش را تهمتن نام بگذارد
بگردد جا به جا ، زندان به زندان سرزمینش را
بکوبد ، شب به شب ، با دخمه گوران شام بگذارد
بنوشانیدم از آب بقا تا قی کنم خود را
بسازم آدمی از نو اگر اسلام بگذارد
#فرنازفرهادی
#ایلماه

